Search This Blog

Monday, July 21, 2014

قسمت 2 سفرنامه ماهیگیری در سرزمین آمریکای شمالی

قسمت 2 سفرنامه ماهیگیری در سرزمین آمریکای شمالی




چشماتو روی هم بزار همراه من گوش کن ، صدای رو میشنوی که آرامش اون به بلندای هزاران کیلومتره ، سرچشمش از آلسکاست و از قاره آمریکای شمالی میگذره و در انتها با پیوستن هزاران رودخونه کوچکتر به اقیانوس بی کران آرام می ریزه . . .


این صدا صدای نیست جز رودخانه فریزر یکی ازبزرگترین رودخانه های کانادا ، روخانه ای که سالیان سال در فصل های مختلف پذیرای آزاد ماهیان مهاجر می باشد و این روخانه دروازه ای است برای تمامی ماهیا برای رسیدن به سرچشمه حیات برای زادوولد . . .


اولین نگاهی که به روخونه فریزر داشتم این فکر به سرم زد که اینگار دریایی درحال عبور از جلوی چشمانم بود ، واقعا عظمتی رو مشاهده کردم این عتماد بنفس رو ازمن برای ماهیگیری گرفت واقعا دیگه نمی دونستم چیکار کنم . . .

قسمت 1 سفرنامه ماهیگیری در سرزمین آمریکای شمالی

قسمت 1 سفرنامه ماهیگیری در سرزمین آمریکای شمالی



اشک چشامو گرفته ، داره پاهام و دستام می لرزه ، موهای بدنم سیخ شده ، الان سرمو روی زمین گذاشتم دارم صدای تپش زمینو می شنوم صدای که از چهار نعل دویدن اسب های وحشی دشت سرخپوستان به گوش میرسه که دارن از راه دور بهم نزدیک میشن. . .
چشمامو میبندم تا بیشتر حسشون کنم ، زمین لرزه خفیف زیر پام داره بهم می گه که دسته اسب ها همین نزدیکی ها هستند دقیقا همون جای که من تو دشت وایسادم و نا گهان از فاصله چند صد متریم دسته اسب های رو می بینم که دارن از کنارم رد میشن و مثل تو فیلم ها همیشه یه اسب سیاه جلو دارشونه و چنتا اسب سفید و چنتا اسب ابلغ رنگی ، سیاه سفید یا خاکستری و قهوه ای پشت سره  سر گلست ، باورم نمیشه اینجا سرزمین سرخپوستان آمریکای شمالیه و ناخوداگاه حتی توان ایستادن رو روی پاهام ندارم و سر تعظیم رو بر این خاک مقدس فرود میارم و از خدا برای نعمات تشکر می کنم . . .









Friday, July 18, 2014

خدا بخیر کنه داره پام به ماهیگیری کم کم باز میشه . . .




چه دنیایی کوچیکی . . . 
روزی بود که تو ایران یا بعدش تو ترکیه بود که داشتم نگاه این عکس ها می کردم یه نفر بود که بهم می گفت ابی طاقت بیار رفیق ، یه روز خوب میاد . . .
الان مهندس دادش زاده ماهیگیر تو همین عکس ها رو دم خونمون ملاقات کردم و با هم رفتیم یه کافه ای زدیم و درباره برنامه آینده صحبت کردیم که 99% درباره ماهیگیری بود . . . 
خدا بخیر کنه داره پام به ماهیگیری کم کم باز میشه . . . 
در آخر هم از آقای دلفروش عزیز تشکر میکنم به خاطر آشنا کردن من با دوستان گلشون
ممنون


Tuesday, July 8, 2014

آمریکای شمالی / استان برتیش کلمبیا / ونکوور

اولین مشاهده ماهی سالمون



از روی کنجکاوی آخر خودمو به یه روخونه معروف شهر رسوند خیلی نزدیک بود با دوچرخه هم می شد این مسیر رو طی کرد وقتی وارد طبیعت بکر شدم به فاصله 20 دقیقه ای از محل زندگیم اصلا باورم نشد که این جنگل و رودخونه وسط شهره ونکووره . . .
به راحتی جک جونور هارو می تونستم به بینم مثل روباه و راکون و حتی راسو  سنجاب و سگ آبی . .  
ماهیگیرای رو می دیدم در حال ماهیگیری بودند هی کنجکاو تر می شدم که بدونم ماهی هدف چیه و اونا به دنبال چه ماهی هستند واصلا تو رودخونه چه ماهی وجود داره . . .
از رو تاکتیک های ماهیگیریشون متوجه شدم هدفشون یه ماهی مهاجمه چون داشتند لانسه کشی می کرددن با طعمه ماهی مصنوعی خوب کنجکاو ترشدم همین جوری که در حال قدم زدن کنار رودخونه بودم رفتم روی پل تو آبو نگاه کردم چنتا ماهی مثل زیر دریایی داشتن آروم شنا می کردند دقیق تر که نگاه کردم دیدم ماهی سالمون هستند فکر کنمcoho یا یه چیزی تو این مایه ها بودند . . .
اینقدر این ماهی های زیبا بزرگ بودند که تونستم به راحتی بدون مشکل از اونا تصویر بگیرم که مشاهده می کنید . . .
هیچ عجله ای برای ماهیگیری ندارم چون اینجا دیگه سرزمینه منه . . .
آمریکای شمالی / استان برتیش کلمبیا / ونکوور

ارادتمند شما ابی فیشر

Monday, July 7, 2014

ماهیگیری مربوط به شمال ونکوور رودخانه کاپیلانو

ماهیگیری مربوط به شمال ونکوور رودخانه کاپیلانو
west vancouver bc


منبع عکس http://www.fishinginbc.com/
vancouver Capilano River



سلام دوستان عزیز ، شهری که من برای زندگی انتخاب کردم ونکوور هست که تقسیم شده به قسمت های مختلف که یکی از زیباترین قسمت های این منطقه به نام west Vancouver می باشد که در این منطقه زیبا پارکی جنگلی وجود دارد که مهترین جازبه آن بعد از طبیعت زیبا رودخانه ای به نام کاپیلانو وجود دارد که این پارک زیبا وردوی کاملا رایگان دارد که سالیانه بیش از 400.000 نفر گردشگر از این مجموعه دیدن می کنند در این پارک مرکز تحقیقاتی در مورد آزاد ماهیان وجود داره که این مرکز رو مانند موزعه ای زیبا برای علاقمندان طراحی کردند که شما می توناید با ماهی ها و  نحوه ماهیگیری در این پارک آشنا شوید . . .



این پارک به صورتی طراحی شده که در فصل های مختلف بازدید کنندگان می توانند با پیاده روی و عبور از پل های بر روی رودخانه مسیر مهاجرت آزاد ماهیان رامشاهده و شاهد تخم ریزی و تغیر رنگ ماهی ها در سطح رودخانه باشند . . .


ماه ژوئن و دسامبر ماهی هست که شما می توانید برای مشاهده آزاد ماهیان به این پارک سفر کنید ولی در کل در مرکز تحقیقاتی یا هومن یه چیزی تو مایع
پرورش ماهی که روی این روخانه احداث شده شما می توانید نحوه شبیه سازی مهاجرت سالمون Coho را مشاهده کنید . . .


در این پارک امکان ماهیگیری در مکان های تایین شده وجود دارد و در مکانهای هم ماهیگیری ممنونع می باشد . . .
من اولین مکان که برای تحقیق در زمینه ماهیگیری رفتم این روخانه بود و مشاهده سالمون های سایزبزرگ از روی پل های چوبی به ارتفاع 50 متر از سطح روخانه توسط افراد چیز طبیعی بود

این مقاله توسط ابی فیشر بر اساس مشاهدات شخصی و تحقیق و سرچ در دنیای مجازی نوشته شده
ارادتمند شما ابی فیشر
2014

capilano river vancouver bc

Saturday, June 28, 2014

سفر به آمریکای شمالی قسمت 2

سفر به آمریکای شمالی قسمت 2


رفتم پلیس برای تصویه حساب با ترکیه بهم گفتن پس فردا بیا برای تصویه همون روز باید برم هتل سفارت کانادا و پاس و ویزامو بگیرم و برم فردوگا تا 16.000 کیلومتر بیشتر از ایران دور بشم . . .
مامانم الان پیشمه ، هر روز که دارم به لحظه خدا حافظی نزدیک میشم چشمای مامانم و دستاش لرزشش بیشتر میشه هروزساعت 6 صبح بلند میشه برام صبحونه درست می کنه خیلی عصبی هستم الان مامانم کنارم نشسته داره لپه تمیز میکنه برام خورشت قیمه درست کنه تمام نگاهش به تمیز کردن لپه هاست ولی می دونم الان داره به چی فکر می کنه اونم دلش مثل من مثل سیرو سرکه می جوشه برای لحظه خدا حافظی . . .
یادمه روزی که خواستم با دوستانم از ایران خدا خافظی کنم برای آخرین بار در روز های اخر به سمت دریاچه هفت برم شیراز رفتم برای خدا حافظی من حتی با طبیعت شهرم هم خدا حافظی کردم الان دباره داره همه چیز تکرار میشه . . .
شاید خیلی خنده دار باشه ولی وقتی تو کوچه محله های ترکیه راه میرم وقتی می بینم اون سگ های که دوسال هر روز نوازشون کردم هم متوجه شدند رفتارم معمولی نیست اونا هم مثل من تو خودشونن ونگاهشون پر از غمه . . .
وقتی میرم اداره پلیس رفیقای پلیس ترکم وقتی میرم پیش رفیق های ماهیگیر ترکم وقتی بهم میگن ابی کی میری می گم دو روز دیگه اصلا اینگار دنیا متوقف میشه اینگار که دارم از برادر های تنیم جدا میشم . . .
عقربه های ساعت هم دیگه حرکت نمی کنن همه جارو سکوت گرفته فقط چیزی که همش در حال انفجاره اون بغض منه ، حتی وقتی سیگار می کشم هم دیگه مامانم بهم هیچی نمیگه . . .
بابام نیومد برای خدا حافظی بهم گفت دیگه نمی تونه حتی یه بار دیگه به بینتم و دباره خدا حافظی کنه می گه تازه به دوریت عادت کردم . . .
بزار  کمی بر گردیم عقب تر همش از درد ها نگیم تمام لحظه  به لحظه زندگیم تو تورکیه همش دردو غم نبوده انقدر خدا بهم کمک کرد که بعضی وقت ها پیش خودم می گم خدایا چه کار خوبی کردم که اینقدر خوبی بهم می کنی . . .
حتی ماهی های دریاچه هم همیشه بهم حال دادند بعضی وقتها اتفاقاتی می افتاد که می دونستم این اتفاقات برای چی به وجود اومده خر که نیستم می دونم که چه جوری تو این دوسال زندگی تو غربت حتی یه بار هم افسرگیم بروز نکرد و همش می دونم خواسته خدا بوده ، من همونی بودم که وقتی ایران بودم هفته ای یه بار حتما باید پیش روانپزشک می رفتم چون بیماری افسردگی شدیدی داشتم ولی نمی دونم چی شد ایجا . . .
خدا کمک کرد حتی تو کار های که برام ضرر داشت خدا خواسته هام براورده کرد حتی اگه می دونست گناهه ولی حرفامو گوش کرد و برام انجام داد. . .
قدرت ماورایی به دست اوردم فقط به خاطر اینکه لحظه به لحظه زندگیمو سعی کردم در طبیعت بگزرونم . . .
نمونه اون قدرت که تو طبیعت به دست اوردم مثالی از این داستان که می گم یکی از رفق های ترکم تعدادی تیشرت بهم هدیه داد من اونارو خونه بردم تعدادشون زیاد بود اونارو توکمد گذاشتم فردای همون روز بارون شدیدی میومد حالم خیلی بد بود خوب با اون استرسی که داشتم می دونستم درد دوام فقط دیدن طبیعته هومن روز زیر بارون و اون مه رفتم دریاچه . . .
یکی از ماهیگیرای قدیمی دریاچه چون می دونست آدم دلسوزی هستم بهم گفت ابی من باعث شدم اون دو پرنده مرغ ماهی خوار تو نخ های ماهیگیریم گیر کنه و به میره اشک تو چشماش جمع شده بود من هم وقتی دو تا پرنده باشکوه و بزرگ رو دیدم همون حسو حالو پیدا کردم به سمت اون پرنده ها رفتم دیدم یکیش اصلا تکون نمی خوره ولی کمی بدنش گرمه و دومی فقط کمی پاش می می لرزید اونم کاملا مابقی اندامش بی حرکت بود حتی عضلات بدنش هم منقبض بود و کاملا صفت شده بود به رفیقم گفتم چیکار کردی ؟
گفت شب اون پرنده ها تو نخ های ماهیگیرش گیر کرده بودند و زیر اب رفته بودند و تا حدودی خفشه ده بودند و تمام بدنشون خیس بود میگه تمام سیعشو کرد سریع درشون بیاره ولی کارگذشته بود . .
نمی دونی چه حسو حالی داشتم به سختی زیر بارون کنار دریاچه تو اون غلظت مه یه اتیش روشن کردم اون دو تا پرنده رو بردم کنار اتیش نمی دونستم چیکار می کنم ولی امید داشتم حتی یکشون هم کمی حاشون بهتر بشه ، تمام تلاشم این بود که آتیش زیر بارون خاموش نشه خیلی سخت بود روشن نگهداشتن آتیش چون بارون میومد ولی نمیزاشتم این اتفاق بیوفته . . .
یه یک ساعتی طول کشید تا پرنده ها که زیر چتر گذاشته بودم تا حدودی خشک شدند خیلی برام جالب بود کم کم اون پرنده ها تو اندامشون حرکت احساس می کردم . .
تا به جای رسید که هوا کم کم بارون متوقف شد و خورشید کم کم داشت در میومد . . .
یکی از پرنده ها تا حدودی به جون اومده بود ولی اصلا نمی تونست رو پاش وایسه دوتا بالشو می گرفتم و باهاش کنار دریاچه راه می رفتم تا بتونه قدم بزنه پرنده خیلی بزرگی بود اون پرنده رو تو دستام بالا می گرفتم می دویدم تا با جریان باد بتونه بال بزنه تا بالاش از سرمازدگی بی حرکتی کمی به حرکت درباید تا بتون خون تو بالاش جریان پیدا کنه بالاشونو باز می کردم و کنار اتیش نگهمیداشتم تا گرم تر بشه . . .
پرنده که وضعش بهتر بود دیدم داره سعی می کنه رو پاهاش وایسه ولی نمی تونست اون پرنده دومی هم کمی بهتر بود ولی باز دراز کش رو زمین خوابیده بود و تمام لحظه چشماش باز بود . . .
وقتی دیدم خورشید دیگه کامل در اومده و ساعت ها از این اتفاقا می گزره خیالم راحت شد که حداقل دیگه پرنده ها نمردن و زنده هستند اولش می خواستم زنگ بزنم سازمان حمایت حیوانات ولی رفیقم نگذاشت گفت چون دلیل صدمه خودمون بودیم برامون جریمه می نویسه وبیخیال شدم ولی خوشحال بودم حالشون هر لحظه داره بهتر میشه . . .
داشتم چای می خوردم تمام نگاهم به پرنده ها بود ، اوه خدای من یکی از پرنده ها بلاخره بعد از 3 ساعت تونست رو پاهاش وایسه وای خدای من چه عضمتی داشت و چقدر باشکو بود به خودم افتخار می کردم واقعا اون لحظه می تونستم با جرعت بگم نمایندی  یکی از انسان ها روی کرده زمین بود که داشتم انسانیتو تو طبیعت پر رنگ تر می کردم . . .
وقتی اون پرنده ها به اندازه کافی قدرت رو پا ایستادن و قدم زدن رو پیدا کردند دیگه خیلی خوشحال شدم چون می دونستم وقتی از شانص 1 درصد زندگیشون به این وضع رسیدند چرا که نه نتونن پرواز کنند . . .
دنیام داشت متوقف می شد پرنده هارو داشتم می دیدم که مثل هواپیما های مسافر بری برای پرواز دوان دوان با بال زدن از ما دور می شدند توی دشت وقتی از پشت سر بهشون در حال بال زدندو دویدن نگاه می کردم همین جور داشت اشک تو چشام جمع میشد تمام نگام به پاهاشون بود با اون بالاهای دومتری که داشتند که موفق میشن پاهاشونو از روی زمین بکنن تا پرواز کنند . . .
موهای بدنم سیخ شد اون لحظه ، مثل الان وقتی که دیدم اون پرندها موفق شدند در قدم های اخر پاشونو از رو زمین بردارند مثل لحظه جمع شدند چرخ های هوا پیما بود دیگه اون لحظه نتونستم جلوی خودمو بگیرم از خوشحالی گریم گرفت چون اون پرند ها داشتن پرواز می کردند و اون پروازو من به اون ها هدیه دادم اونا به اوج آسمون رفتدن وقبل از دور شدن از ما و دریاچه ها چند مرتبه به دور دریاچه و محلی که ما بودیم چرخیدند و تو افق نا پدید شدند . . . .
اون چنتا ماهیگیر که تمام مدت شاهد حرکت های من بودند با حالت عجیبی بهم گفتند خیلی ماهیگیرباشرفی هستی دمت گرم . . . .
داستان عجیب ما به پایان نرسید تازه به اون قسمتی می رسیم که می گم قدرت ماورای رو تو طبیعت به دست میارم اینجا معلوم میشه ، رفقا ، متافزیک و جادو جنبل و اسرار ماورای رو فقط به نظر من میشه تو طبیعت درک کرد و دید ، وقتی خونه بر گشتم رفتم دوش گرفتم و اومدم تیشرت رو عوض کنم دست کردم تو تیشرت های که رفیقم هدیه داده بود یکی رو برداشتم وقتی رو تیشرتو نگاه کردم عکس همون پرنده های رو تیشرتم بود بدونم هیچ تفاوتی ، دباره موهای بدنم سیخ شد و اشک تو چشام جمع شد اصلا نمی دونستم چه اتفاقی داره میوفته  . . . . .
مطمعن بودم این کاری که من کردم نه کریس انجل نه دیوید کاپرفیلد هم نمی تونست انجام بده .
همیشه همه دریاچه ها هر جای دنیا اسرار خودشو داره همین چند ماه پیش بود که روز مادر بود اینقدر حالم بد بود که دباره برای ریلکس شدنم رفتم کنار دریاچه تا با نگاهم به سطح دریاچه اروم بشم از اون دور داشت صدای زنگوله گوسفند ها میومد تمام نگام به دریاچه بود می دونستم گوسفند ها و چوپون دارن از پشت سرم رد میشن خوب دریاچه مثل همیشه نبود خیلی اروم بود رو سطح آب هیچ انواجی نبود یه سکوت زیبای اونجا حاکم بود تو همین سکوت داشتم می شنیدم قدم زدن یه نفر که از پشت سر داشت به سمتم میومد وقتی به عقب نگاه کردم دیدم چپون گوسفندا به سمتم داره میاد یه زنه مسن بود هم سن مامانم بود کمی با دیدنش از اون سکوت دریاچه خارج شدم بیشتر دلم برای مامانم تنگ شد ، اون خانم با لحجه محلی ترکی یه چیزای رو داشت بهم می گفت خیلی دقت می کردم که متوجه بشم چی می گه همین جوری تمام نگام به لب هاش بود و گاهی هم نگاه دست های پینه زدش می کردم که چوبی تو دست داشت . . .
نمی دونم چی داشت می شد داشتم از حرف هاش متوجه می شدم که می گفت پسرم یه مدته نیومدی دریاچه نگرانت شدم فکر کردم رفتی از این شهر و در ادامه صحبتاش بهم گفت تو مثل پسرم هستی اگه دوست داشتی بیا بریم خونه چای برات درست کنم . . .
یعنی اون روز با اون مناسبت همچین اتفاقی به خودی خودش الکی نبود . . .
خدا هیچ وقت بنده هاشو تنها نمی زاره خیلی وقت ها اینقدر خیالم راحت بوده که می دونم هیچ اتفاقی برام نمی افته چون یه نفر هوامو داره ، همه جا همرامه ، هیچ وقت تنهام نمیزاره . . .
دارم با تمام این خاطرات ترکیه رو ترک می کنم همه چیز سخته تازه رسیدم اول اون راهی که داشتم ایرانو ترک می کردم . . .
اگه تونستم قسمت سوم سفرو تو استانبول قبل از پرواز می نویسم اگه هم نشد فرداش تو فرودگاه فرانک فورت 5 ساعت وقت دارم می نویسم اگه هم نشد اشکالی نداه تو کانادا تمام لحظه های زندگیم وقت دارم برای نوشتن . . .
ترکیه
شنبه - ۷ تیر ۱۳۹۳
Saturday - 2014 28 June

نویسنده ابی فیشر

Ebi Fisher | Iranian-Canadian Fly Fisher and International Fishing Content Creator

Ebi Fisher | Iranian-Canadian Fly Fisher and International Fishing Content Creator The Journey of Ebi Fisher Ebi Fisher is an Iranian-Cana...